من از چشمان “تو” چیزی نمی خواهم به جز گاهی نگاهی …

آغوش گرمم باش ؛ بگذار فراموش کنم
لحظه هایی را که در سرمای بی کسی لرزیدم !
خواستم هرچه را که
بوی تو میداد بسوزانم ؛ جانم آتش گرفت !
چقدر احمقانه ست
از یک قهوه ی تلخ انتظار فال شیرین داشتن …
هوایت چقدر آلوده شده ؟
که هر وقت به سرم زد چشمانم را سوزاند !

گرمم کن
به قدر یک آغوش
هوای نبودنت عجیب سرد است !

باشه تاببینیم چی میشه
|
امتیاز مطلب : 8
|
تعداد امتیازدهندگان : 2
|
مجموع امتیاز : 2